تبلیغات
یاددهی و یادگیری - مطالب ادبیات

آموزش، فرهنگ است. فرهنگ، کیستی است.

سیری در مفهوم ملاحت

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:یکشنبه 24 خرداد 1394-07:20 ب.ظ

 

سیری در مفهوم ملاحت

 

               حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت/آری باتفاق جهان می توان گرفت

 

واقعیت این است كه هر علمی در پیدایش خود دایره ای را كه در آن به كنش وری دست می یازد، معین می كند و حیطه ی مفاهیم ، عبارات یا كلماتی را كه به استخدام عرضه پیام خود در می آورد، مشخص می سازد. در این میانه علم زیبایی شناسی نیز بی بهره از به كار گیری مفاهیم نبوده است.

آن چه عنصری اساسی در مرز بندی علوم جز از زمینه ی كاركردیشان اهمیت فراوان می یابد، كاربست كلمات و عبارات است با بارهای معنایی ویژه. نتیجه این كه ، در وادی علوم نظری فصل ممیزه ی مفاهیم در قالب كلمات بیش از هر چیز دیگر مشكل می نماید، دامن علم زیبایی شناسی نیز از این اختلاط افاده ی معنایی از كلمات مشابه به دور نمانده است.

دراین مقاله بر آنیم كه تا دست در تبیین یكی از مفاهیم مورد استفاده در حیطه ی زیبایی شناسی- یعنی ملاحت  ببریم.

قبل از این كه كلامی در تشریح مفهوم آورده باشیم، به واژه ی شناسی آن نظری 

می افكنیم. واژه ی ً ملاحتً  در فرهنگ فارسی دكتر معین به معنی، شور بودن ، نمكین بودن و خوب روی بودن آمده است و همو ملاحت را از زبان حافظ چنین آورده است:

خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری/فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن

معادل واژه ی ملاحت در فرانسه La Grace و در انگلیسی Attractiveness می باشد. اغلب این كلمه با كلماتی چون: رباینده، دلكش، مهربان و خوش اطوار نیز برابر نهاده می شود، ولی آن چه از كلمه ً ملاحتً بر می آید بر همه ی كلمات فوق محیط است. به طوری كه ، بیش از پیش با پیشرفت زیبا شناسی بر اثر انتفاضه ی معنایی آن افزون می شود. 

حال سیری در مفهوم ملاحت:

ملاحت صفت هر هنر، یا پیكره ی زنده  است، و به قدری مواقع و موارد دارد كه مجالی بس گسترده را جهت انكشاف بارمعنایی اش می طلبد . صفت ملاحت بیشتر در مورد حركات موجودات به كار بسته می شود. عاطفه ی مربوط به آن با درك سهولت در حركات و اطوار همراه است. حركات آسان و سهل چنانند كه گویی پای در جای پای هم می نهند، چنانكه از حركتی زایش حركت دیگر را می توان دریافت. ملاحت همیشه حركات منحنی را می پسندد. ً گاستالاً چنین عنوان نموده كه، قبل از هر چیز این كلمه شایسته ی یك زن جوان می باشد، از آن پس یك انحناء كه سرشار است با یك حركت، یا یك عمارت كوچك كه با گچ بری ها، كنگره ها و انحناهای ظریف خود پر از لطف و دلربایی است این لفظ مكان استعمال می یابد.

" هیوم" ملاحت را ویژه ی آدمی و آن را حركت دلپذیر و بر آمده از جسم و روان می داند. "اسپنسر" این قول را بر موجودات فاقد حركت و گیاهان نیز روا داشته است. به گفته ی وی ً شاخه های بید مجنونً كه دارای حالاتی چون رضامندیند، اندامی را به تصویر می كشند كه اعضای آن به آرامی آرمیده اند. محتملاً این نظر مردود نخواهد بود كه ما از تماشای انحنای خطوط ( یا خطوط منحنی ) احساس آرامش می كنیم . با تماشای غروبی به همراهی نسیم ساحل دریا بی شك انحنای امواج خسته ما را بر مركب خیالمان سوار می سازدو تا افقی كه پای اندیشه در رسیدن بدان لنگ است، به یك باره پیش می برد.

 

به هر وجهی ، ناچاریم بپذیریم كه اصطلاح ملاحت، اغلب ویژه ی حركات موجودات زنده ی متحرك است . اما صرف احساس و ادراك سیلان و آسانی ، همه ی  عواطفی را كه از تحلیل آن به دست می آید، آشكار نمی سازد. با لحاظ چنین دیدی، می توان گفت كه حركات ملیح نشانگر شادی و شعفند، هم چنانكه ،  ً گویو ً می نویسد: نتیجه ی یك زندگی سعادتمندانه و سازگاری با محیط، خود گونه ای از ملاحت است.

 

برخی، ملاحت را نشانی زنانه توصیف نموده اند، ولی چنین باوری از ملاحت اندیشه ای باطل است. آن چه در این باره گفتنی است آن كه ، اطوار و نشان های خاص زنان به گونه ای است كه می تواند به آسانی ملاحت را تداعی نماید. نرمش، و رفتار پیوسته از خصایص بارز زنان می باشد.

 

هرگاه حركات ملیح وزن یابند، یا سر در قید وزنی نهند و یا با موسیقی هم گام گردند، عنصر خیال انگیز نوی حاصل می آید. موزونی ، در حركات و خیال ، نوعی رابطه ایجاد می كند كه چنین بر می آید آن تحت اراده ی فرد است. چنانكه ، گویی خود آن حركات را خلق می كند. این هم احساسی جسمی ، در اندك مجالی هم احساسی نفسانی را هم باعث می گردد.

 

تبسم و لبخند را نیز ممكن است ملیح نامید، چرا كه این حركت آسان نشان گر شادی و لذت می باشد.  ً وینچی  ً می گوید: ً حركت آرام و مارپیچ هر چیز را با دقت نگاه كن .... ً از گفته ی او نتیجه می شود كه خود او خالق احوال ملاحت بوده است. او تبسم و رفتار ملایم افرادی خاص را ، حركات ملكوتی می نامد.

 

پیش تر چنین اشارت رفت كه حركت جان مایه ی پدید آورنده ی ملاحت است. با اینكه می توان ملاحت را با كیفیات متعددی مورد امعان نظر قرار داد. ولی شایع ترین انواعی از ملاحت كه صورت می گیرد آن هایی هستند كه بر حركت بنیاد می یابند. تصور حركت یا حد اقل تصوری كلی از توالی حركت در بعد زمان برای موضوع ملاحت از ملزومات است.

 و ملاحت خصیصه ای است كه از ما حصل اجتماع چند عنصر ویژه از مقدار متناسبی از توالی زائیده می شود.

 شاید از مصادیق زیر بتوان نتیجه ی عملی بارزی را به تصویر كشید: زمانی كه فیلم در سینما با حركتی آرام نمایش داده می شود، تقریباً تمام حركات ملیحند. اگر فیلمی را تماشا كنید كه از سواركاری ثبت شده باشد، وقتی سریع تر از حركات طبیعی اش نمایش داده شود، اصلاً جنبه ای برای تماشا نخواهد داشت، ولی به شرطی كه فیلم با حركت آرام به نمایش در آید به طوری كه انقطاع حركتی پیش نیاید مسلماً حركات آسان و آرام آن شما را مجذوب خواهد ساخت. زمانی كه می بینیم حیوان به نرمی از زمین خیز بر می دارد، و سپس در نهایت نرمش به زمین بر می آید، هر كدام از حركات آن لطافت و ملاحتی ایجاد می كند.

 حركات عادی ترین منظورها، و یا پرجنبش ترین و زاویه دار ترین آن ها، وقتی تحت چنین شرایطی به نمایش در می آیند. سرشار از ملاحت می گردند، در حالی كه اگر حركات نرم بازی گری بر پرده ی سینما سریع به نمایش در آید، عاری از هر نوع لطف می شود، و حركت سریع و هرز جانوری درنده با نمایشی آهسته صاحب ملاحت افزون تر از آن خواهد بود.

 قسمت اصلی ملاحت در توالی حركتی یا به عبارتی بهتر در مهیا ساختن حركت بعدی در ضمن حركت قبلی و ادامه آن می باشد، تكامل این وصل و اتصالات، باعث جذبه می گردد. ادراك ما از این موضوع چیست ؟ مهیا سازی یك حركت كه لحظه ای بعد به كار می رود ادامه  اتصال حركات  فقدان فشار و تكان  عدم زحمت و كوشش به منظور گذر از حالتی به حالتی دیگر است كه ما دریافت می كنیم.

 

هنگامی اطوار كسی را ملیح می خوانیم كه رفتارش نرم و عاری از تكان و تكرار زایدی باشد كه می تواند هر آنی انفصال رشته توالی را پدید آورد.

 

یك منحنی دلربا تر از یك خط شكسته یا دندانه وار است، زیرا وقتی دید ما سیری انكساری می یابد، به نا چار باید در هر زاویه ای توقف كرد و لحظه ای بعد به پی گیری حركت پرداخت . چنین برخوردی و تقلا و فشار حاصل از گذر از زاویه ای به انحنا ی دیگر از لطف می كاهد. چشم اندازی كه ، در گوشه ای از آن تپه ای با انحنایی كمان گونه جای گرفته تا زمانی مجذوب كننده است كه به همان منحنی واری بماند، با رویش درخت یا هر چیزی دیگر كه چون نیزه ای بر انحنای قامت آن عمود می شود، چشم نوازیش از كف می رود.

 

كوشش نمایان، مطلقاً ملیح نیست، ولی عدم تلاش نیز زاینده ی ملاحت نمی باشد. بلكه لازم می آید، خطی ممتد، حركتی پیوسته ، رفتار و اطواری متوالی و مستمر موجود باشد تا ملاحت ایجاد گردد.

 

ملاحت یك قایق بادبانی از پیوستگی در حركتش پدیدار می شود، چرا كه هیچ نقطه ی توقفی در جریان و خرامش آن مشاهده نمی گردد، تا بدان وسیله كوششی یا فشاری مداوم احساس نماییم. در حالی كه ، اگر همین قایق را با موتور به حركت در آوریم از ملاحتش كاسته می شود، زیرا صدای ناهنجار و ممتد و تكانش های سریع، انقطاع در پیوستاری و تلاش را باعث می گردند.

 

مطلوب آن می دانیم مقال اندك را با گفتاری از "برگسون" كه در ضمن تأویل و تفسیر برخی از افكار "راوسون" آورده است به پایان بریم و رشته را به اندیشمندان فارغ بال باز سپاریم تا در مجالی بس بسنده به تفحص چندین باره در این زمینه پردازند، كه او نوشته است : كسی كه جهان را از دید هنرمند می بیند، ملاحت را از میان زیبایی و نیكی را از میان جسم نیم شفاف ملاحت مشاهده می كند.

 

منابع :

1-    زیبایی شناسی ، تألیف ، فیلیسین شاله

2-    زیبایی شناسی تحلیلی ، تالیف ، پی یر گاستالا

3-    زیبا شناسی : در هنر و طبیعت ، تالیف ، علینقی وزیری



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو را دوست دارم ...

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:چهارشنبه 13 اسفند 1393-02:26 ق.ظ

تو را دوست دارم

چونان خوردن نان نمک سُوده­ ای و

چونان نوشیدن جرعه آبی از شیر، در تب آلوده شبی

تو را دوست دارم

چونان لحظه شورانگیزی، شبهه­ ناکی و سراسیمگیِ بازکردن بسته پستیِ سنگینِ بی نشان

تو را دوست دارم

چونان لحظه­ های نخستین بارِ گذر از فراز دریا

چونان چیزهایی که در دلم غوغایی درانداخته ­اند

به گاهِ  دامن گستردن تاریکی در استانبول

تو را دوست دارم

چونان لحظه ای که می گویم:"شکر، زنده ام"

 

ناظم حکمت

نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روز به خیر

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:سه شنبه 12 اسفند 1393-02:31 ب.ظ

روز به خیر

روز به خیر دوستان

روز به خیر به آنانی که برای آمیختن عشق با عشق راهی شده ­اند

روز به خیر به روشنایی بخشی خورشید

روز به خیر به خورشیدی که دنیا را رنگ آمیزی می­کند

روز به خیر به خفتگان، کوشندگان و کوچندگان

روز به خیر به آنان که می­خندند و می­گریند

روز به خیر به آنان که کم آورده اند

روز به خیر به آنان که کینه خصم را در دل می­پروند

روز به خیر به زیبادلان و به دریا دلان

روز به خیر به آنان که با عرق جبین روزی خود را می سازند

روز به خیر به شاعرها

روز به خیر به گل های گلدان های سفالین باغچه

روز به خیر به عشاق و معشوق ها

روز به خیر به آنان که جدا شده اند

روزه به خیر به آنان که بی خبر رفته اند

روزه به انسان های بی مثال

روز به خیر به سایه های جا خوش کرده در روز آفتابی

روز به خیر به  زیبایی ها

روز به خیر به  ناراستی ها

روز به خیر به دوستانی که دلی پر از عشق دارند

روز به خیر به آنانی که دوستی را چون دوست می دانند

روز به خیر به انسان هایی که زیبایی را با عشق در هم می آمیزند

 

 

 

ترجمه با قدری تغییر از شعر "روز به خیرِ"  Adnan Çakır



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنر چیست؟

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:شنبه 18 بهمن 1393-03:46 ب.ظ


هر چند تا به امروز در مورد “هنر “قلم فرسایی بسیار شده است اما كمتر دیده ایم كه ماهیت آن با دیدی عمیق بررسی شده باشد. لذا دراین نوشته سعی بر این است كه ابتدا با ارائه ی تعاریف مختلف هنر، دیدیگاه های متفاوت دیگری نیز مورد مداقه قرار گیرد.

مگل1 می گوید : “هنر  ، نمایشی محسوس از مطلق است”‌ یعنی چیزهای مطلق ، به وسیله ی هنر محسوس ، نمایش داده می شود. هگل در كتاب “عقل در تاریخ” آورده است: “شكل در هنر یك چیز محدود است كه محتوایی نامحدود و غیر قابل اندازه گیری را در بر می گیرد. “به عبارت دیگر، انسان در تلاش است كه از طریق استعداد هنری خاص خود ، ایده های معنوی را كه از طرفی نامحدود و از طرفی دیگر غیر محسوس می باشد، با احساسات خویش تلفیق نموده و آن را به شكلی محدود و در قلمرو حسی بروز دهد. ارسطو كه در زندگی از اندیشه های استاد خود افلاطون پایی فراتر نهاد، هنر را عبارت از “محاكات2 می خواند. به نظر او هنر امری است طبیعی یا به نحوی دیگر هنر چیزی است كه در طبیعت انسان نهفته است. ارسطو و افلاطون بر این  “مطلوب” كه هنر، صورتی از طبیعت است توافق دارند، ولی نكته ی افتراق نظرات آن ها بر این واقعیت است كه ، افلاطون حقیقت را در ماوراء عالم خارج می داند. در حالی كه ارسطو واقعیت را در خود عالم ماده یعنی در جهان واقع جستجو می كند.

بند تو گروچه3  فیلسوف ایتالیایی هنر را به گونه ی “شهود“4تعریف می كند و اطلاق آن به طبیعیات را مردود می داند. او بدین نحو استدلال می كند، هم چنان كه حباب بر روی آب واقعیت ندارد و با اندك ضربه ای فنا می پذیرد، هنر طبیعی نیز بدان وجه جلوه گر می شود. نیچه، هنر را وسیله ای برای تحقق بخشیدن امكانات، وظیفه آن را نجات چشم های انسان از تاریكی ذكر می كند. او هم چنین وظیفه ی هنر می داند كه با دم مسیحایی خود انسان را از اضطراب ها و هیجان های مظاهر اراده ، رهایی بخشد و دنیای زیبایی برای انسان بنیان نهد كه او را از افكار نفرت انگیز، در باره ی امور نا مربوط وحشت زای عالم خارج آزاد سازد.

شلینگ نیز مانند هگل می گوید : “هنر محل جریان چیزهای مطلق است5“. بنا بر  باور شلینگ ، تمام وجود های بالقوه6  در هنر موجود بوده و در آن به فعالیت می پردازند. هربرت  رید7  اعتقاد دارد كه هنر بیان هر آرمانی است. كه هنرمند توانسته باشد آن را به صورت تجسمی تحقق بخشد. هم چنین فلسفه ی شرقف هنر را راه رسیدن به آن چیزی می داند كه طبیعت فاقد آن است . هنر در شرق مخصوصاً در آئینه ی فرهنگ كهن ایران، “مقصود “و رسیدن به یك لطیفه ی نهایی است، به طوری كه حافظ نیز سروده است:

لطیفه ایست نهایی كه عشق از آن خیزد

كه نام ، آن نه لب لعل و خط زنگاریست

روندگان طریقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن كس كه از هنر عاریست

از آن جایی كه تعاریف مختلف بسیار است و آوردن همه ی آن تعرای فدر این مختصر نمی گنجد ، نا چار به همین اندازه بسنده كرده و بحث دیدگاه مكاتب فكری در زمینه ی هنر را مورد امعان نظر قرار می دهیم. انسان در زندگی روز مره خواسته یا ناخواسته با زیبایی برخورد دارد. برای آن كه بتوانیم از یك دید هنری بهره مند گردیم ، نیاز به چشمی آموزش دیده و احساساتی آگاهانه داریم. باید ضمن دارا بودن حساسیتی خاص نسبت به پیرامون و عوامل زیبایی موجود، به امكانات بالقوه شكل هنری مورد استفاده نیز توجه داشته باشیم. “اروین ادمن “یكی از نظریه پردازان ساخت نگر8 چنین می­گوید:”هنر وسیله ای است كه می توانیم با كمك آن شرایط زندگی خود را درك كرده و به شكلی قابل فهم آن را به دیگران نیز انتقال دهیمً . اساساً ساخت نگر ها براین باورند كه هر بخش زیبا خود یك هنر است و از نظر این عده برخی از زیبایی ها صورتی خام دارند كه جهت هنری شدن، بایسته است به آن ها شكل و فرم بخشید. هنری شدن صورت های خام، مستلزم دنبال كردن، مرتب كردن، برجسته و تفسیر و تعبیر كردن مسائل و موضوعات توسط هنرمند در وهله ی اول برای خود، و سپس برای دیگران می باشد. نقطه نظر مخالف دیدگاه ساخت نگر ها را كل نگر ها9  دارند.  كه اساس تفكرشان بر این نكته است كه هنر و زندگی منفك از یكدیگرند. بنا بر باور كل نگر ها زیبایی زمانی حاصل می آید كه شخص با یك اثر ناب هنری روبرو می شود. مثلاً از یك تابلوی نقاشی ، یك قطعه شعر، موسیقی و ...... خلاصه این كه ، كل نگر ها معتقدند كه زندگی یك مقوله ، و هرن مقوله ای دیگر است.

اصالت گرایان فرم یا شكل”10 وجود توازن و تقارن و زیبایی را در توده ی خیالی خالی از ذهنیت انسان انكار می كنند. در فرم گرایی ، هنر ریشه ی اومانیستی به خود می گیرد. پایه ی اومانیستیك و فرمیگ هنر را به كانت نسبت می دذهند، كانت بر هر هنری دو سطح فرض می كند، یكی”سطح ظاهری و واقعی”و دیگری”سطح عمقی و حقیقی”. از نظر او هر موضوع هنری یك”واقعیت” و یك”حقیقت”ایده “است كه در پشت واقعیت قرار می گیرد. آن چه این دیدگاه مبین آن است این نكته است كه واقعیت چیزی است كه “واقع “محسوس و “حقیقت” صورت و معناست.

اما شكل غالبی كه برای رد نظریه ی گانت وجود دارد این واقعیت است كه ، اگر شكل گرایی را مترادف با”هنر برای هنر”بدانیم بر آن از دیدگاه دینی قلم بطلان كشیده می شود. از آن جایی كه هنر از دیدگاه فلسفه ی دینی ، آفرینش اثر به احسن و جه می باشد و از این دیدگاه وجه نیكو با زیبایی جویانه در انسان به خود می گیرد. آن چه پیداست این كه از دیدگاه  دینی ، مطلق ، ذات حق است و در این صورت هنر در جستجوی وجه كامل یا ذات باری تعالی است. از دیدگاه دینی هنر برای هنر تلاشی است جهت سیراب نمودن عطش فطری زیبایی خواهانه انسان .

بر خلاف دیدگاه ماتریالیستی ، بر اساس باورهای دینی، واقعیت اصیل، و مستقل از انسان است، كه در این صورت نیز هنر دو شكل  بارز به خود می گیرد شكل اول وجه ظاهری و شكل دوم وجه باطنی یا بطنی آن. رسالت هنر باید این نكته را مد نظر قرار دهد كه از صورت ظاهر واقعیت بگذرد و به باطن آن استیلا یابد. این معنا در اشارات ادبی و هنری گذشته به انحاء مختلف مورد توجه بوده است. به طوری كه در شعری از سعدی چنین آمده :

تنگ چشمان نظر به میوه كنند

ما تماشاكنان بستانیم

تو به سیمای شخص می نگری

مادرآثار صنع حیرانیم

آن چه از گفته ی سعدی بر می آید این است كه : وقتی به سیمای شخص نگاه می كنی، متوجه باش كه این صورت آثار صنع است ، نه آفریده ی هنر هنرمند. پس هنرمند كسی ست كه “سپری”دارد و در پی آن “سیر”در محضر حقیقت حضور پیدا می كند، به طوری كه با باطن واقعیت ، انس یافته و حاصل این انس و حضور، اثری هنری ست كه از خود بروز می دهد.

تا به حال مكتب پندار “نگری11  و مكتب واقع نگری12 دو طرز تفكر غالب در عرصه ی هنری بوده اند.  مكتب پنداره نگری بر این اسلوب بنیاد گرفته كه هنر، شایسته است آن چه را كه باید نشان دهد نه آن چه را كه هست. در این جاست كه این مكتب هر چند به مقدار خیلی اندك با چشم انداز دینی نسبت به هنر فصل مشتركی پیدا می كند. ولی ایرادی كه بر این مكتب فكری وارد است، بر این واقعیت تكیه دارد كه اگر هنر در چنین سطحی محدود گرددف ریشه ی عواملی را كه زائیده ی ناكامی ها ، شكست ها ، حرمان ها و .... می باشد از یاد خواهد برد.

مكتب واقع نگری پیرو این نظریه است كه هنر باید آن چه را كه اتفاق افتاده یا این كه اتفاق می افتد را بدون دست كار یو عاری از هر گونه افزایش نشان دهد. این مكتب بر شعار “هر آن چه واقع است، معقول استً استوار گشته است. چنین نگرشی در باره ی هنر كه سال های چندی است شكل جدی به خود گرفته ، به نظر می آید كه هنر را به مراحل پست تری بكشاند و در نهایت، به ابتذال”جهتی”خود نزدیك شده و هنر به فن وقایع نگاری و هنرمند به صنعت گر و مورخ بدل شود.

آن چه پیداست دو نگره ی پنداره نگری و واقع نگری ، زمانی سیر كمال را خواهند پیمود كه دو شادوش یكدیگر در حركت باشند. در غیر این صورت هر دو نگره در شكل مجرد خود ناقص و نا موفق خواهند بود13  .

در نتیجه می توان استنباط كرد كه احساسی بودن هنر مقوله ای است كه بیش از هر چیز در تعاریف متعدد آن نهفته است. احساس ، عامل بر انیگزنده هنرمند و موجب خلق اثر هنری می باشد. هم چنین باعث می شود كه هر اثر از اثر دیگر ممتاز گردد و یا به عبارتی سبب استقلال هنر شود. هم چنین باعث می شود كه هر اثر از اثر دیگر ممتاز گردد و یا به عبارتی سبب استقلال هنر شود. یك پدیده ی فكری ممكن است در تمام اشخاص به یك وجه نمایان باشد اما آن چه كار یكی را از دیگری مجزا و آن ها را از هم مشخص می كند، هما نا وجود احساسات شخص است.

امور علمی و فكر ی خشك است، كششی ندارد و شخص را هم جلب نمی كند. افكاری كه در هنر موجود است اما اموری تجریدی هستند. افكار یكه هنر می تواند مبین آن ها باشد عبارتند از :  آزادی ، عشق ، حقیقت، فداكاری ، زیبایی ، خشم ، ترس ، یاس و ... كه این همه از جانبی نا محدود و از سوی دیگر معنوی هستند بنا بر این، هنر مند جهت تصویر نمودن كیفیات مذكور سعی می كند این امور را به شكل متناهی و محسوس در اورد.

به هر حال، شایسته است كه درباره ی مقام و منزلت هنر بیش از پیش تعمق حاصل آید، و در منزلت هنر بیش از پیش تعمق حاصل آید، و در مجالی گسترده پرده از ماهیت و صورت مبهمی كه هنر در خود دارد، بر داشته شود و آن چه نادیدنی است بر دیده  میسر گردد. باشد كه این مختصر سر آغاز كنكاش روز افزون در این عرصه باشد. 

پی نوشت ها:

1-       Hegel

2-       Dram

3-       Benedetto Croce

4-       Intuition

5-       " …. Ist sie selbst ein ausfluss des alisoluten "

6-       Potential

7-       Herbert Read

8-       Structuralist

9-       Wholists

10-  Formism

11-  Idealism

12-  Realism

13- فیروزه گل محمدی فرهنگ و سینما شماره (1)

 

منابع  :

 

1-   رضای الهی محمود، فلسفه هنر ، تهران : انتشارات مدرسه عالی ورزش ، 1354

2-   رید هربرت، معنی هنر، دریا بندری نجف، تهران : انتشارات شركت سهامی كتاب های جیبی، 1351

3-   كروچه بند تو، معنی زیبا شناسی ، روحانی فواد

4-   زنل هربرت ، Sight, Sound, Motion پورفردوس علی

5-   اسفندیاری عبداله ، صورت و محتوا هنر برای هنر، واقعیت و زندگی در سینما، شماره یكم

6-   شریعتی علی. هنر



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شهیدان

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:چهارشنبه 12 آذر 1393-08:16 ب.ظ

شهیدان

شهیدان، شهیدان قوای ملّی،

وقت آن است از گور برخیزید!

شهیدان، شهیدانِ قوای ملّی،

به خون غلتیدگان کردستان، آذربایجان،

شهدای اهواز، شلمچه و گیلان غرب،

با شما هستم یاران دهلران و دزفول،

وقت آن است از گور برخیزید!

به زیر خاکید و ریشه این ملتید.

جوانه بزنید و از گور برخیزید!

شهیدان، شهیدان قوای ملّی،

خواب که بودید دشمن را خبر کردند،

فروخته شدیم، برخیزید!

ما خفتگان روی خاکیم،

از گور برخیزید و ما را بیدار کنید.

ما روی خاک در خوابی عمیقیم!

برخیزید و بیدارمان کنید!

شهدا، شهدای قوای ملّی،

وقت آن است از گور برخیزید!

محرم آقازاده

*این شعر برگرفته از شعر ناظم حکمت است. ناظم شعرش را در سال 1959 سروده است.  اصل شعر ناظم در زیر آمده است.

ŞEHİTLER

  Şehitler, Kuvâyi Milliye şehitleri, 
             mezardan çıkmanın vaktidir! 
Şehitler, Kuvâyi Milliye şehitleri, 
             Sakarya'da, İnönü'nde, Afyon'dakiler 
             Dumlupınar'dakiler de elbet 
             ve de Aydın'da, Antep'te vurulup düşenler, 
siz toprak altında ulu köklerimizsiniz 
             yatarsınız al kanlar içinde. 
Şehitler, Kuvâyi Milliye şehitleri, 
             siz toprak altında derin uykudayken 
                       düşmanı çağırdılar, 
                                   satıldık, uyanın! 
Biz toprak üstünde derin uykulardayız, 
             kalkıp uyandırın bizi! 
                             uyandırın bizi! 
Şehitler, Kuvâyi Milliye şehitleri, 
             mezardan çıkmanın vaktidir! 
                                                                1959

 



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرگی نابرابر

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:سه شنبه 6 فروردین 1392-05:22 ق.ظ

 

مرگی نابرابر

 

چگونه توانم زیست در وطنی که،

حتی مرگ هم به تساوی تقسیم نمی­گردد.

یکی را  کارد آجین می کنند،

آن دیگری را لینچ.

مردی را به بهانه­ای واهی حلق آویز می­کنند، و

بانویی را به ننگ زنا سنگ باران.

 

تهران

4/2/1392

م. آقازاده

 



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نمی دانی کجایم من!

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:سه شنبه 6 فروردین 1392-03:10 ق.ظ

Öyle Bir Yerdeyim Ki نمی دانی کجایم من!

شعر ترانه از: حسین کورکمازگیل Hüseyin korkmazgil

موزیک از: احمد کایا

خواننده: احمد کایا

 Oyle bir yerdeyim ki

چنان جایی­ام که

Ne karanfıl ne kurbağa

نه میخکی قد می­افرازد، نه قورباغه­ای هوس آوازی می­کند

Oyle bir yerdeyim ki

چنان جایی­ام که

Bir yanım mavi yosun dalgalanır sularda

در یک طرفم جلبک­ها در آب می­رقصند

Dostum dostum gözel dostum

دوست من، آی دوست من دوست زیبایم

Bu ne beter çizgidir bu

این چه زشت نقشی است

Bu ne çıldırtan denge

این چه بی تراز توازنی است

Yaprak döker bir yanımız

یک سمتمان پاییزی است و برگ­ریزانی

Bir yanımız bahar bahçe

سوی دیگرمان بهار و سبزه­زار

Öyle bir yerdeyim ki

چنان جایی­ام که

Bir yanım çığlık çığlık

یک طرفم فریاد و ضجه­ای است

Öyle bir yerdeyim ki

چنان جایی­ام که

Anam gider ALLAH ALLAH kızım düşmuş sokağa

مادرم که بمیرد، خدای من، دخترم آواره کوی و برزن می­شود

Anam gider ALLAH ALLAH dölüm düşmuş sokağa

مادرم که بمیرد، خدای من، نطفه­ام نیز به هر سویی سرگردان می­گردد 



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شبگرد، ترانه ای از احمد کایا

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1391-02:24 ق.ظ

 

شبگرد

احمد کایا

     Ahmed kaya

شباهنگام  شبگرد کوچه­ها شدم

GECE DÜŞTÜM SOKAKLARA

به هر کوی در پی­ات گشتم

HER YERDE SENİ ARADIM 

به ناگاه روبرو شدیم

BİRDEN KARŞIMA ÇIKTIN 

دیدمت و گریستم

SENİ GÖRDÜM  AĞLADIM

چونان همیشه زیبا بودی 

YINE NE KADAR IYIDIN 

چونان همیشه دلربا بودی

YINE NE KADAR SICAK

به چه­ها که در اندرونم نمی­اندیشیدم

OYSA NELER ANLATIYORDUM  İÇİMDEN

 بی شک امکان گفتن­اش نیست 

 

ARTIK DİYEBİLMEM IMKANSIZ

 بگو بگو دلبندم چه بر ما گذشت

SÖYLE SÖYLE YAR BİZE NE  OLDU

باز این دل من ره سودا گرفت

YİNE GÖNLÜM DERBEDER OLDU 

بر آن شدم چشمانت را ببوسم

İSTEDİM GÖZÜNÜ ÖPEYİM

 چشمانت خون ریزم شدند

 GÖZLERİN DÜŞMANIM OLDU

نشد که به نبودنت بیندیشم

ALIŞAMADIM YALNIZLIĞINA

بیزارم از هر چه تاریکی است

KARANLIĞA ÇOK UZAĞIM 

بهر خدا چراغ ها را خاموش نکن

NE OLUR SÖNDÜRME IŞIKLARI 

به ناچار تاریکی را در می یابم 

KARANLIĞA  ALIŞACAĞIM 

مرو امشب، بمان، امشب بمان

  GİTME BU GECE, GİTME,GİTME

بهر خدا با من بمان

NE OLUR KAL BENİMLE

 با ترانه هایم گریه نکن

AĞLATMASIN ŞARKILARIM AGLATMASIN

گو  که این شب آخر باشد

BELKI BU SON GECE

 

ترجمه محرم آقازاده



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باران

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1391-01:23 ق.ظ

باران

احمد کایا Ahmad kaya  

 Yağmur yağar ıslanırsın

Güneş doğar kaybolursun

Ay ışığı der durursun

Yakamozsun sen

باران که ببارد خیس می­شوی

آفتاب که بتابد پیدایت نمی­شود

به زلالی نور مهتابی

شب تابی تو!

Yağmur yağar ıslanırsın vay aman

Güneş doğar kaybolursun vay aman

Ay ışığı der durursun vay aman

Yakamozsun sen

باران که ببارد خیس می­شوی، خدای من

آفتاب که بتابد پیدایت نمی­شود، خدای من

وه! به زلالی نور مهتابی تو

شب تابی تو!

 

Sessiz sessiz ağlar gibisin vay aman

Zaman geldi gideceksin vay aman

Bırak ay gitsin sen kal bu gece

Umudumsun sen

«غرقه اشک و خیس مرارتی»، خدای من

زمان سر آمده خواهی رفت، خدای من

بگذار ماه بگذرد، برود، تو بمان

تویی که امیدمی!


این ترانه را مرحوم احمد کایا و بسیار دیگر از خوانندگان ترک  خوانده اند. برداشت های متفاوتی از متن ترانه می توان داشت. کایا که سال ها زندانی بود می توانست این ترانه را برای دوستش یا خودش که در آستانه اعدام بودند بخواند و دیگران به دلایلی دیگر و ...



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماهی

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:شنبه 4 آذر 1391-01:44 ق.ظ

چونان ماهی درون آب،

 ماهی درون آب و ماهی در آسمان.

 نه به آب می نگریم، نه به آسمان و  نه به اطرافمان.

 ما غافل می شویم چو ماهی و ماهیانی.

3/9/91



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درس­های تعجب در مدرسه

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1391-02:26 ب.ظ

پسرکم! عزیزترینم!

امروز از مدرسه چه آموختی؟

"آموختم که رئیس جمهور هر گز دروغ نمی گوید"!

"آموختم که همه آزادند"!

این­ها، چیز­هایی بود که معلمم گفت.

همین!

همین بود چیز دیگری نبود.

***

پسرکم! دلبندم!

امروز از مدرسه چه آموختی؟

"آموختم که پلیس­ها، دوست شهروندانند"!

"آموحتم که عدالت حد و مرز ندارد؛ سیاه و سفید ندارد؛ مرد و زن ندارد؛ ..."!

این­ها، چیز­هایی بود که معلمم گفت.

همین!

همین بود چیز دیگری نبود.

***

پسرکم! نازنینم!

امروز از مدرسه چه آموختی؟

"آموختم که، دولتمان باید قوی باشد"!

"آموختم که قدرت دولت از ملّت است"!

"آموختم که، رهبران جامعه باید از شریف­ترین، و انسان­ترینِ انسان­ها باشند"!

"آموختم که، شرافت، ایمان، صداقت در عمل است، نه در حرف"!

همین­ها اگر باشد، می شود باز رهبران را برای رهبری برگزید"!

این­ها، چیز­هایی بود که معلمم گفت.

همین!

همین بود چیز دیگری نبود.

***

پسرکم! نور چشمی­ام!

امروز از مدرسه چه آموختی؟

"چیزهای زیادی درباره بزرگان جامعه آموختم".

"آموختم که، سال­ها با دشمن جنگیده­ایم"!

"آموختم که دلاوران جنگ یگانه ­می­مانند و تنها"!

"آموختم که، برای وطن باید جنگید-وطن یعنی انسان"!

"آموختم که، برای فردای وطن باید آماده شوم"!

این­ها، چیز­هایی بود که معلمم گفت.

همین!

همین بود چیز دیگری نبود.

1/9/1391

 



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلم و دلت

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:یکشنبه 12 شهریور 1391-01:48 ق.ظ

 

گاهی دلم برای دلم سراب می کشد

گاهی دلم برای دلم نگاه می کشد

گاهی دلم برای دلت شراب می کشد

گاهی دلم برای دلم گل آب می کشد

گاهی دلم برای دلت گلاب می کشد

گاهی دلم برای دلم هوار می کشد

گاهی دلم برای دلت هوار می کشد

ای وای من و این کشاکش دلم و دلت، چه می کشم!!!؟؟

نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زلزله آمد

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:یکشنبه 29 مرداد 1391-04:51 ق.ظ

اسبان صم کوبیدند و گریختند

سگان گله زوزه کشیدند و
گاو زرین مویی جنباند
زمین لرزید زین سیرت نابجای و از حیرت دهان گشود
زمان فرو ریخت
فریاد درد بر آسمان شد
هق هق کودکان در سینه هاشان فرو خفت
مهر مادران در میان آوارها گم شد و
پدران که کیستی شان دشنام بود و
زبانشان زندانی
هیچشان نماند
1391/5/22


نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلم برای مرگ تنگ شده است ...

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:شنبه 17 تیر 1391-01:10 ق.ظ

دلم برای مرگ تنگ شده است ...

این جا

جستجوی­ام نکن مادر

بر درگاه خانه

نامم را

صدا مزن

بر درگاه خانه

نامم را

مپرس

روی سرم

مو به مو

ستاره باریده است

به چیدن ستاره میا

گریه مکن

مادر

چند گاهی است

صورتم را تیغ انداخته­ام

بر درگاه سپیده

در انتظار نسشته­ام

نگران که می­شوم

گوش به خاک می­سپارم

تا مگر صدایی بشنوم

از زمین

دلم برای مرگ تنگ شده است

مادر

 

بازنویسی از جبار شافعی­زاده

16/4/1391



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلم برای مرگ تنگ شده است

نویسنده :محرم آقازاده
تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1391-01:38 ق.ظ

دلم برای مرگ تنگ شده است ...‏[1]

این جا جستجویم نکن مادر

جستجویم نکن مادر

جلوی در اسمم را صدا نزن، نپرس

ستاره باریده بر روی موهایم

نچین ستاره­ها را، گریه نکن مادر


چندیست صورتم  را اصلاح کرده­ام

به انتظار شفق نشسته­ام، عزیزم

نگران که می­شوم دستان و گوشم را به زمین می­چسبانم تا صدایی بشنوم

دلم برای مرگ تنگ شده است مادر.‏

Beni burada arama

Arama anne

Kapıda adımı, adımı sorma

Saçlarına yıldız düşmüş

Koparma anne ağlama.

 

Kaç zamandır yüzüm traşlı

Gözlerim şafak bekledim

Uzarken ellerim kulağım kirişte

Ölümü özledim anne.

 ترجمه محرم آقازاده



[1] این شعر، بخش کوچکی از شعر بلند ترانه ای است که احمد کایا(Ahmet Kaya) خواننده و فعال اجتماعی بلند آوازه ترک خوانده است.



نوع مطلب : ادبیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo